جملات عاشقانه : برای آنکه دوستش دارید ..


هی تو کمی نزدیکتر بیا ،
اما چیزی نگو
بگذار فقط ،
بگذار چشمهایمان این همه دوست داشتن ها را زیرنویس کنـــد


حرفهای زیادی بلد نیستم …
من تنها چشمان تو را دیدم و گوشه ای از لبخندت که حرفهایم را دزدید …
از عشق چیزی نمی دانم اما دوستت دارم کودکانه تر از آنچه فکر کنی !



با تمـام مـداد رنگـی هـای دنـیا
بـه هـر زبـانی که بـدانی یـا نـدانی !
خـالی از هـرتشبیه و استعـاره و ایهـام …
تنهـا یکــ جملـه برایـت خـواهـم نوشت :
دوستت دارمــ خاص ترین مخـاطب خـاص دنیـا !


انگار در دلم حرفی دیگر باقی نمانده تا برایت بگویم
تنها یک جمله!
هنوزم دوستت دارم


امروز یه کار ضرورى دارم و اون دوست داشتن توئه …
دیروز هم همینطور بود
فردا هم همینطوره !


دوست داشتن ؛ زبان ٬ زمان ٬ راه ٬ دلیل ٬ نشانه نمی خواهد
دوست داشتن دل می خواهد
و یک “من” می خواهد و یک “تو”


بانو !
آن پیرهن قرمز پولک دارت را بپوش و مثل یک ماهی به آغوش من بیا …
من هنوز دریا دریا تو را دوست دارم …

باران می بارد ! به حرمت کداممان ؟! نمی دانم !
همین اندازه می دانم که صدای پای خداست !
شاید دلی در این حوالی گفته باشد دوستت دارم !

ما
به هم نمی رسیم
امّا
بهترین غریبه ات می مانم
که تو را
همیشه دوست خواهد داشت . . .

می خواهم داستانی از علاقه ام به تو را بنویسم :
یکی بود ، یکی …
بی خیال …
خلاصه اش میشود : دوستت دارم

ناسپاس از عشق پاکت نیستم
من که عمری با خیالت زیستم
دوستت دارم به جان تو قسم
روی حرفم تا ابد می ایستم!

کسی آیا می داند ؟!
پس از یاد گرفتن نام تو ، پس از “دوستت دارم”
به چه می نازد الفبا ؟!

نیلوفرانه دوستت می دارم …
من درست مثل خودم ، هنوز و همیشه دوستت می دارم !

از دور دوستت داشتم !
بی هیچ عطری
آغوشی
نگاهی
یا حتی بوسه ای
تنها دوستت داشتم …
اما حالا اگه دور شی …
چه کنم با اینهمه وابستگی …

مرگم باد اگر لحظه ای کوتاه بیایم
از تکرار این پیش پا افتاده ترین حرف
که ” دوستت دارم ”

قبل از اینکه به کسی بگی دوستت دارم
خوب فکراتو بکن
شاید چراغی در دلش روشن کنی
که خاموش کردنش به خاموش شدن او بیانجامد…

چقدر این دوست داشتنهای بی دلیل خوب است…
درست مثل همین باران…که بی سوال …
فقط می بارد…آرام …شمرده شمرده…فقط می بارد…
چقدر این دوست داشتن های بی دلیل خوب است

می خواهم از تو بنویسم برای تو که در تمام لحظاتم وجود داری…
خنده هایم برای توست با تو بودن مرا شاد می کند…
و بی تو بودن مرا گریان…
تو با من هستی در حالی که در کنارم نیستی…
تو با منی چون در قلب منی.قلبم را با دنیا عوض نمی کنم…
چون تو در آنی و من تنها تو را دوست دارم…

دوسش داری ؟!
پس یادت باشه !
فقط دوست داشتن کافی نیست !
عشق مراقبت می خواد !

همین که تو می دانی
“دوستت دارم”
کافیست …
بگذار
خفه کند خودش را
دنیـا

پاییز از حوالی حوصله ات که بگذرد
من زرد می شوم
و تا کفشهای رفتنت جفت می شود
غریب می مانم
و نیلوفرانه دوستت دارم
نه مثل مردمی که عشق را از روی غریزه نشخوار می کنند
من درست مثل خودم
هنوز و همیشه
دوستت دارم…

خورشید بتابد یا نتابد
ماه باشد یا نباشد
شب و روز من یکی شده
فرقی ندارد برایم
همه چیز برایم رویا شده
عشق تو برایم آرزو شده
به رویا و آرزو کاری ندارم

حقیقت این است که دوستت دارم !


منبع

جملات زیبا...


چي مي شد اگه خدا امروز وقت نداشت به ما برکت
بده چرا که ديروز ما وقت نکرديم ازش تشکر کنيم


چي مي شد ديگه هرگز شکو فا شدن گلي رو
نمي ديديم چرا که وقتي خدا بارون فرستاده بود
گله کرديم

چي مي شد اگه خدا عشق و مراقبتش را از ما دريــــغ  
مي کرد چرا که ما از محبت ورزيدن به ديگران دريغ کرديم


چي مي شد اگه خدا امروز به حرفهامون گوش نمي داد
چون ديروز به دستوراتش خوب عمل نکرديم


برتر نيستيم
برترمان مي کنند
و وقتي باور کرديم
بال هايمان را مي شکنند
واي به حال انساني که هنگام مرگ بداند که
هيچ نمي داند.


دل به اوج بسپار و فرصت پرواز را از پرنده جان دريغ مدار
که ذات انسان در فرا رفتن است که ظهور مي يابد نه در
فرو ماندن

اگر حتي من
ترا نبخشم
خداي من آنقدر مهربان است
که ترا ببخشد
دوست داشتن دل ميخواهد نه دليل پس دوست دارم
بدون هيچ دليل


با کعبه گفتم
تو از خاکي من از خاک
چرا بايد به دور تو بگردم؟؟
ندا آمد:تو با پا آمدي برگرد.برو با دل بيا تا من بگردم
زندگي مثل بازي شطرنج اگه بلد نباشي همه ميخان
يادت بدن ولي اگه ياد گرفتي و خوب بازي کني همه
ميخان شکستت بدن

دست هايم خاليست اي دريغ ولي آنچه داشتم مال تو



بدست آوردن آنچه را که ما آرزو داريم موفقيت است اما
چيزي را که براي بدست آوردنش تلاش نمي کنيم ،
خوشبختي است

يا به اندازه ي آرزوهاتون تلاش کنيد يا به اندازه ي
تلاشتون آرزو کنيد


تنها كساني كه مارا ميرنجانند. عزيزاني هستند كه
هميشه كوشيده ايم از ما نرنجند


عشق رازي است مقدس. براي کساني که عاشقند،
عشق براي هميشه بي کلام مي ماند؛امـــــــا براي  
 کساني که عشق نمي ورزند،عشق شــــــوخيِ بي   
_رحمانه اي بيش نيست
زيبا ترين گل با اولين باد پاييزي پرپر شد . بــا وفا ترين  
دوست به مرور زمان بي وفا شد . اين پــرپـر شد ن از   
گل نيست از طبيعت است و اين بي وفايي از دوست
نيست از روزگار
زمان! به من آموخت که دست دادن معني رفاقت نيست
... بوسيدن قول ماندن نيست..... و عشق ورزيدن
ضمانت تنها نشدن نيست

بي تابي ماهي از اب بيرون افتاده از مردن نيست
از دوري اب است که اينچنين بي تاب است


زندگي زيباست نه به اندازه حقيقت
حقيقت تلخ است نه اندازه جدايي
جدايي تلخ است نه به اندازه تنهايي

اگه يک روزي بغض گلو تو فشرد بهت قول نمي دم
بخندونمت اما مي تونم باهات گريه کنم


اگه يک روزي نخواستي به حرفهاي کسي گوش بدي
بهم بگو قول مي دم ساکت باشم


تبسم بدون اينكه دهنده اش را فقير كند گيرنده اش را
ثروتمند مي كند


فاصله عشق هاي معمولي را از بين مي برد و عشق
_هاي بزرگ و جاوداني را شدت ميبخشد. مانند باد که
شمع را خاموش و آتش را شعله ور مي ساز

مي گويند که تنها يک دقيقه طول مي کشد که دوستي
را پيدا کنيد يک ساعت مي کشد تا از او قــدرداني کنيد  
اما يک عمر طول مي کشد تا او را فراموش کنيد

مي دانم اگر سبزه اي را بکنم خواهم مرد...
و عشق صداي فاصله هاست ، صداي فاصله هايي
که غرق ابهامند

زندگي طغياني ست بر تمام درهاي بسته و پاســداران
بستگي. هر لحظه اي که در تسليم بگذرد لحظه ايست
که بيهودگي ومرگ را تعليم مي دهد

آيا خرگوش كمتر از لاك پشت راه را نمي شناسد؟.

عجيب است كه بي مهرگان، سختترين لاك ها را دارند.
اگر پاييز مي گفت بهار در قلب من است

چه كسي پاييز را باور مي كرد؟
بگذار هر روز ؛ رويايي باشد در دست
بگذار هر روز ؛ عشقي باشد در دل
بگذار هر روز ؛ دليلي باشد براي زندگي

انجاکه ميداني چشمان مشتاقي برايت اشک ميريزد
زندگي به رنج کشيدنش ميرزد


خدا را در دور دستها، در انتهاي افق و يا در اوج آسمانها
جستجو مکن. نگاهي به اعماق وجودت بيانداز.


خوشبختي مثل توپي است که وقتي از ما دور است
دنبالش ميدويم و وقتي به ما نزديک ميشود به آن
لگد ميزنيم.

امروز نخستين روز فرداي توست.





چه خوب بود اگر صداقت اخرين حرف دلها بودو زندگي
چه زيبا ميشد اگر دلها به خاطر صداقت مي تپيد


کسي که راهي را با عشق مي پيمايد؛

هرگز راه را تنها نپيموده است.


به جاي اينكه به تاريكي لعنت بفرستيد، يك شمع  
روشن كنيد.




زندگي زيباست حتي اگر کور باشي , خــوش آهنگ  
است حتي اگر کر باشي مسحور کننده است حتي
اگر فلج باشي, اما بي ارزش است اگـــرثــــانيه اي   
عاشق نباشي
مهر در واژه ها اعتماد مي افريند
مهر در خيال ژرفا مي افريند
مهر در احساس عشق مي افريند

بدون باختن برنده نمي شوي



انسان فرزند كار و زحمت خويش است



شايد روزي بر سنگ نام مردگان را ننويسند. آخـــــر
مي گويند ، اگر گرسنه باشي سنگ را هم خواهي
خورد

چهره ها صفحات حساس روحند ؛ که بر انها ان مقدار
زمان و تاريکي که لازم است بايد بگذرد تا ظاهر شوند.


روشنايي هايي که به ما ارزاني شده انقدر زياد است
که حتي اگر بخواهيم هم نمي توانيم همه انها را هدر
دهيم



من زيبايي ؛ قدرت و روح ادمي را دوست ندارم؛ بلکه
هوش او را در ارتباطي که با زندگي برقرار کرده است؛
مي ستايم

به ياد داشته باشيم
که شايد به يک غفلت
در حوالي همين دلهايمان
دلي را شکسته باشيم
زندگي قصه مرد يخ فروشيست که از او پرسيدند:
فروختي ؟
و او جواب داد نخريدند تمام شد.

تختي از نور ؛ نيمکتي از جنس سکوت ؛ ميزي از چوب
اميدواري و هيچ چيز ديگر: اين است اتاق کوچکي که
روح اجاره نشين ان است

وقتي از اينکه آ نچه را مي خواستي بدست نياوردي
افسرده اي ؛ فقط محکم بنشين و شاد باش خداوند
در فکر دادن چيزبهتري به تو مي باشد

وقتي دائماْ مشغول قضاوت درباره ديگران هستي
هرگز فرصت نمي کني آنها را دوست بداري


بهترين ثروت ها ترک آرزو است



دستم بوي گل مي داد
مرا به جرم گل چيدن گرفتند و محاکمه کردند هيچ کس
با خود فکر نکرد که شايد من گلي کاشته باشم

به او گفتم غمگين ترين ترانه را برايم بخوان چشمهايش
را بست و آرام آرام گريست


زندگي سخت نيست ما سختش ميکنيم عشق قشنگ
نيست ما قشنگش ميکنيم دل ما تنگ نيست ما تنگش
ميکنيم دل هيچکس سنگ نيست ما سنگش ميکنيم

تو مي روي و من فقط نگاه مي کنم
تعجب نکن که چرا گريه نمي کنم
بعد از تو يک عمر فرصت براي گريستن دارم
اما براي تماشاي تو همين يک لحظه باقيست
ابر باران ده به دريا مي گفت: من نبارم تو کجا دريايي؟
در دلش خنده کنان دريا گفت : ابر باران ده تو خود
از مايي!


براي ان کس که ايمان دارد ناممکن وجود ندارد



خنده‌ي ما هميشه در حسرت لبهايمان هستند



زندگي گره اي نيست که در جستجوي گشودن ان
باشيم ؛ زندگي واقعيتي است که بايد ان را تجربه
کرد.

ما ميگوييم زمان مي گذرد
افسوس و صد افسوس که زمان مي ماند و ما
مي گذريم

فرقي نمي کنه گودال کوچيکي باشي يا دريا ...آبي که
باشي آسمان مال توست


بشر امروز از آزادي مي‌گريزد و اين گريز از آزادي را
آزادي مي‌نامد


درياچه اي باش ساکت،بدون هيچ موج تا ماه خود را در
تو بنمايد


گرامي ترين و زيباترين ها در جهان نه ديده مي شوند و
نه حتي لمس مي شوند ؛ انها را تنها بايد در دل حس
کرد

مهم نيست درياچه اي وسيع باشي؛ يا برکه اي کوچک؛
اگر زلال باشي؛ آسمان در تو پيداست.




رنگين کمان را کساني مي بينند، که تا آخرين قطره
زير باران بماند


چرخ و فلک مي خواستيم فلک نصيبمون شد
ساده ي ساده بوديم کلک نصيبمون شد

دنبال يه حقيقت تو اينه ها مي گشتيم
اما تو قاب گريه ترک نصيبمون شد.
ارزومند ان مباش که چيزي غير از انچه هستي باشي ؛
بکوش در کمال انچه هستي باشي


انانکه افتاب را به زندگي ديگران ارزاني مي دارند؛
نمي توانند خود از ان بي بهره باشند


ترس از مرگ نارواست؛زيرا تا آن هنگام که من هستم ،
مرگ نيست و آن گاه که مرگ هست من نيستم.

ترس از چيزي که هيچ گاه با آن روبرو نخواهم
شد نابجاست
هــر گــز چــشــمـــانـــت را بــــه خـــاطـــر كـــــســي
كـــه مــعـــنــي نــــگــاهـــت را نـــمـــي فـــهـــمـــد
 گـــريــــان مــــكــــن

هريک ازما فرشتگاني با يک بال هستيم زماني
مي توانيم پرواز کنيم که به يکديگر بپيونديم


شيشه دل را شکستن احتياجش سنگ نيـــــــست  
اين دل با نگاهي سرد پر پر مي شود عشق صدايي
که تا ابديت جاريست

زندگي و زنده بودن به حرکت ادمي و توافق با هر
مشکلي جريان دارد


آنان قادرند زيرا كه مي پندارند قادرند





دريافت حقيقت اسان است اما شنيدن، درک، و قبول آن
مشکل است به همين علت انسانها از يکديگر
فراري اند

وسعت زندگيت به آنچه انباشته اي نيست، به ميزان
بخشندگي توست


اگر تمام شب براي از دست دادن خورشيد گريه کني..
لذت ديدن ستاره ها را از دست خواهي داد


مي داني بهترين ورزش براي قلب چيست؟ اين كه خم
شوي وتا آنجا كه مي تواني دست افتادگان را بگيري.


دنبال كسي نباش كه بتواني با او زندگي كني ،به دنبال
كسي باش كه نتواني بدون او زندگي كني.


فقط سستي اراده است که سبب ضعف ما مي‌شود،
وگرنه انسان هميشه براي اجراي چيزي که به‌شدت
آرزو مي‌کند، قدرت کافي را دارا مي باشد

دست به آسمان بلند کن و خداوندي را سپاس بگو
که بهار را بي بهانه به من و تو هديه داد.


کسي که دل مي شکنه کسي نيست که براي پرداخت
اقساطش يک لحظه هم تامل کنه.اگر تامل کردن بلد بود
فکر نکنم دلي مي شکست

وقتي كه قلب ملتها چون آتشفشان باشد گلهاي
صلح نخواهد روييد


اگر زيستن را دوست داشتم هرگز به هنگام به دنيا
امدن نمي گريستم


آن كس كه به يگانگي با خدا رسيده است سه نشانه
دارد:ترك دنيا،تواضع كه زاده عشق بـــه همه است و
پاكي كه نتيجه ديدن جمال خداست

زندگي ما مزرعه خداوند است كه بذرهاي شكوفايي
آينده ما در آن كشت شده است


آنچه که زيباست عزيز نيست، آنچه که عزيز است
زيباست


بكوش عظمت در قلب تو باشد تا اشك هايت باعث
كمرنگ شدنش نشوند


در دنيا جاي كافي براي همه هست پس بجاي اينكه
جاي كسي را بگيري سعي كن جاي خودت را پيدا كني


گوش كردن با دقت به حرف هاي ديگران، بوجود آورنده يه
ارتباط موفق است.


مرگ بزرگترين ضايعه زندگي نيست
بزرگترين ضايعه چيزيست که در هنگام زنده بودن در
درونمان مي ميرد


کسي که از سرنوشت خود شکايت مي کند از کوچکي
و ناچيزي روح خود شکايت کرده است.

برگرفته از وبلاگ علیرضا54

"گاز خنده" روش جدید پلیس سوئد برای سرکوب معترضان


پلیس سوئد برای متفرق کردن زنان معترض این کشور از "گاز خنده" استفاده کرده است.

به گزارش واحد مرکزی خبر به نقل از  پایگاه اینترنتی العربیه ، نیروهای ضد شورش در سوئد ، شیوه جدیدی برای متفرق کردن معترضان در این کشور بکار گرفته که در آن به جای گاز اشک آور یا آب گرم ، از "گاز خنده " یا اکسید نیتروژن استفاده شده است .

به گزارش یک روزنامه سوئدی، پلیس این کشور روز 30 دسامبر 2013 برای متفرق کردن تجمع شمار زیادی از زنان سوئدی که در استکهلم به تظاهرات پرداختند، از گاز خنده استفاده کرده است.

بر اساس این گزارش، زنان سوئدی در این تظاهرات خواستار اصلاح برخی از قوانین برابری جنسیتی بودند.

سخنگوی پلیس سوئد در این باره بیان داشت که «این شیوه را یکی از افسران نیروهای ضد شورش کشف کرد و تنها برای تظاهرات مخالف قانون و تجمعاتی که رفت و آمد مردم یا خودروها را مختل کند ، به کار خواهد رفت.»

وی افزود : این گاز نخستین بار روز دوشنبه تجربه شد ، تظاهر کنندگان پس استفاده از اکسید نیتروژن ، قادر به کنترل اعصاب خود نبودند و شروع به خندیدن کردند.

این پایگاه اینترنتی افزود: کارولین جورج هماهنگ کننده این تظاهرات گفت: پلاکاردهایمان را بالا بردیم و شعار دادیم ناگهان پلیس آمد ، و گمان کردیم که گاز اشک آور علیه ما استفاده خواهند کرد، اما متوجه شدیم که این گاز خنده آور است و پس از استفاده از این گاز ، شور و شوق خود را از دست دادیم و تظاهرات ما به یک نمایش تئاتر کمدی تبدیل شد.

پهلوان لاف زن


Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4

/* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; mso-para-margin:0cm; mso-para-margin-bottom:.0001pt; mso-pagination:widow-orphan; font-size:10.0pt; font-family:"Times New Roman"; mso-ansi-language:#0400; mso-fareast-language:#0400; mso-bidi-language:#0400;}

پهلوان لاف زن

در زمان‌هاي قديم، خالكوبي، رواج زيادي داشت و دلاك‌ها به غير از شستشوي مردم در حمام، آنها را خالكوبي هم مي‌كردند و هر دلاكي كه طراحي‌اش بهتر بود، سرش شلوغ‌تر بود. اما چون اين عمل با وسايل ابتدايي آن روزگار، خيلي دردناك و طاقت‌فرسا بود، اكثر مردها و زن‌ها، نقش‌هاي كوچك روي دستشان و يا بخصوص خانم‌ها، خال روي صورتشان؛ خالكوبي مي‌كردند. حالا در آن زمان اگر مردي مي‌آمد و نقش بزرگي روي بدنش خالكوبي مي‌كرد، خبرش توسط دلاك در شهر و محله مي‌پيچيد. و مثلا میگفتند این آدم یک پهلوان بوده این خالکوبی بزرگ را روی بدنش کشیده.

 

در همان روزگار، يك روز مرد وپهلوانی در شهر،معرکه ای ساخته بود ومشغول حرکات نمایشی ،در میان مردم بود.هرکس از جماعت تماشاچی حرکات و بدن او و خالکوبیهایش را میدید، زبان به تحسین میگشود.در این میان جوانی قوی هیکل باد در غبغبه انداخت و فریاد بر میاورد که ای مردم فردا در همین مکان بیایید و بدن من را بنگرید تا بدانید پهلوان واقعی کیست. پهلوان لاف زن به نزد دلاكي رفت و گفت: «وسايلت را بياور و روي پشتم خالكوبي كن!» دلاك گفت: «چشم! چه نقشي مي‌خواهي؟»

مرد لباس‌هاش را بيرون آورد و با غرور گفت: «مي‌خواهم نقش يك شير قوي هيكل را كه غرش‌كنان در حال حمله است؛ پشت من خالكوبي كني. سر پر يال و كوپاش روي كتفم باشد و پاهايش روي كمرم!» دلاك با دست به پشت مرد زد و گفت: «ماشاءالله پهلوان! حتماً كشتي ‌گير هستي! چنان شيري برايت بكشم كه وقتي لباست را بيرون مي‌آوري، حريفانت فرار كنند!» مرد خنديد و گفت: «حريفان من؛ همين كه هيكل مرا مي‌بينند؛ غش مي‌كنند! ديگر به فرار نمي‌رسد. حال برو وسايل كارت را بياور كه فكر مي‌كنم تا غروب؛ كارمان طول مي‌كشد.»

دلاك رفت و وسايلش را آورد و بعد با حوصله، نقش شيري غران را بر پشت مرد كشيد. بعد از نقاشی سوزن را برداشت و به پشت مرد زد. يك دفعه داد مرد بلند شد و داد زد: «چه مي‌كني (آقا)؟ اين سوزن بود كه به پشتم زدي يا سوزن گونی!؟» دلاك گفت: «سوزن خالكوبي است.» مرد با عصبانيت گفت: «پس چرا اين قدر درد داشت؟» دلاك خنديد و گفت: «پهلوان! درد سوزن كه نبايد براي تو مهم باشد! انگار که  پشه‌اي، فيلي را نيش بزند!» و بعد سوزن را دوباره فرو كرد. مرد بلندتر از قبل داد زد و گفت: «صبر كن ببينم! تو الان كدام قسمت شير را سوزن مي‌زني؟» دلاك جواب داد: «دمش را!»

مرد سر جايش جابه‌جا شد و گفت: «نمي‌خواهد دمش را خالكوبي كني! قدرت شير به پنجه‌هايش است. دم هم نداشته باشد، از قدرتش چيزي كم نمي‌شود.» دلاك تعجب كرد ولي سرش را تكان داد و گفت: «باشد! هر چه پهلوان بگويد. «و باز هم سوزن را فرود آورد. مرد اين دفعه نعره‌اي كشيد و گفت: «چه میكني مردك!؟»

دلاك دست از كار كشيد و گفت: «از شما بعيد است پهلوان! خوب خالكوبي درد دارد (دیگه)!»

مرد به دلاك اشاره كرد كه صبر كند و (بلند شد و رفت و )كاسه‌اي آب خورد و گفت: «الآن كدام قسمت شير را سوزن زدي؟» دلاك گفت: «يال شير را!» مرد لحظه‌اي فكر كرد و گفت: «من عجايب بسياري از قدرت شير ماده شنيده‌ام. مي‌گويند از شير نر هم شجاع‌تر است. بخصوص اگر توله شير هم داشته باشد. وقتي شير نر به توله‌هايش نزديك مي‌شود، چنان غرشي مي‌كند كه شير نر هم فرار مي‌كند! بهتر است از خير يال و كوپالش بگذري و برايم شير ماده خالكوبي كني!»

دلاك نگاهي به مرد كرد و گفت: «هر جور پهلوان بخواهد!» مرد چشم‌هايش را بست و منتظر شد ولي اين بار؛ درد سوزن بيشتر از دفعات قبل بود. پهلوان داستان ما با فرياد مانع كار دلاك شد و پرسيد: «اين دفعه كدام قسمت شير را سوزن زدي؟» دلاك اخمي كرد و گفت: «شكمش را!» مرد گفت: «شكم انبار لاشه‌هايي است كه شير بي‌رحمانه مي‌درد! شكمش را هم خالكوبي نكن!»

(یهو) دلاك عصباني شد و وسايلش را جمع كرد. مرد پرسيد: «چیكار مي‌كني؟»

دلاك گفت: «آخر مرد حسابي! اين دیگه چه شيري است؟»

شير بي‌يال و دم و اشكم كه ديد            اين چنين شيري خدا كي آفريد؟»

پهلوان تنبل و فضول و لاف زن گفت: «براي تو چه فرقي دارد؟ تو كارت را بكن!»

دلاك (که ناراحت شده بود) لباس‌هاي مرد را بقچه كرد و به دستش داد و گفت: « (آقای محترم) تو مرد اين كار نيستي! شما طاقت خالكوبي يك شير درنده غران كه چه عرض كنم, طاقت خالكوبي نقش يك پشه را هم نداري!»

ما همه شيران، ولي شير علم                    حمله مان از باد باشد دمبدم

علم یعنی پرچم. شیری که در روی پرچم نقاشی میشود واقعا قیافه شیر دارد ولی متاسفانه واقعا شیر نیست و با وزش باد تکان میخورد و اینور آنور می رود.

همسرتان خیانت نمی‌کند به شرطی که …


گرچه حفظ یک رابطه زناشویی سخت‌ترین نوع حفظ یک رابطه است اما باید بدانیم در هر رابطه‌ای از هر نوع و هر شکل هر فرد فقط می‌تواند خود را تغییر دهد نه هیچ‌کس دیگر را. پس به جای کنترل کردن همسرتان و بازی کردن نقش کارآگاه، صادقانه و دور از تعصب به چالش‌ها و مشکلات زندگی مشترک خود نگاه کنید.
قطعا هنوز عاشق هم هستید! اما شاید کافی نیست. برای اینکه همسرتان به یک رابطه پنهانی وارد شود، نه‌تنها عشق میان شما، بلکه وجود فرزندان یا داشتن یک زندگی به ظاهر آرام هم کافی نیست.

ماجرای خیانت از روزی که همسرتان با نفر سومی صحبت می‌کند، آغاز نمی‌شود. سابقه این اتفاق به ماه‌ها و حتی سال‌ها قبل از آشنایی او با زن دیگری برمی‌گردد. به روزهایی که بی‌توجه به خطری که پشت در خانه‌تان کمین کرده، تنها با خیال اینکه همدیگر را دوست دارید به ریزه‌کاری‌های ارتباط‌تان بی‌توجهی می‌کردید. اگر می‌خواهید با این ریزه‌کاری‌ها آشنا شوید.  این صفحه را با دقت بخوانید و توصیه‌های‌مان را هر روز در خانه تمرین کنید.

تو یک فرشته نیستی
گرچه حفظ یک رابطه زناشویی سخت‌ترین نوع حفظ یک رابطه است اما باید بدانیم در هر رابطه‌ای از هر نوع و هر شکل هر فرد فقط می‌تواند خود را تغییر دهد نه هیچ‌کس دیگر را. پس به جای کنترل کردن همسرتان و بازی کردن نقش کارآگاه، صادقانه و دور از تعصب به چالش‌ها و مشکلات زندگی مشترک خود نگاه کنید. برای شروع بهتر است نگاهی به رفتارها و باورهای خود بیندازید. سهم شما از فاصله‌ای که میان شما و همسرتان ایجاد شده چقدر است؟ بهتر است تصویر فرشته‌مانندی که از خودتان ساخته‌اید را پاک کنید و با پذیرفتن اشتباهات‌تان برای برطرف کردن‌شان تلاش کنید.

خسته نشوید
ایمن کردن زندگی مشترک، کار یک روز و ۲ روز نیست. ساختن روابط مطلوب نیازمند تلاش مداوم است. گرچه میزان همخوانی و شباهت شما و همسرتان تاثیر مثبت زیادی در دوام یک ارتباط موفق دارد اما آنچه در ایجاد و حفظ رابطه زناشویی اهمیت بیشتری دارد، برخورد مناسب با ناسازگاری‌ها و ناهماهنگی‌هاست. به عبارت دیگر آنچه موجب شکست در رابطه می‌شود تفاوت‌های شما نیست بلکه نوع نگاه‌تان به تفاوت‌هاست، پس مراقب خطرساز شدن نگاه‌تان باشید.

 

عادی نشوید
یکی از بهترین راه‌های دستیابی به صمیمیت و نزدیکی در رابطه زناشویی خلاقیت و جست‌وجوی راه‌های تازه است. پختن یک غذای جدید و متفاوت با کمک همان موادی که می‌دانید همسرتان از خوردن‌شان لذت می‌برد، تماشای یک فیلم خوب در آخر هفته، خرید و یک تفریح تازه برای خلق چند ساعت متفاوت و وقت گذراندن با هم یا حتی ایجاد تنوع و تغییر در ظاهرتان همه راه‌های به ظاهر ساده اما تاثیرگذاری هستند که کسالت را از زندگی شما دور می‌کنند. وارد شدن به خانه‌ای که همیشه یک شکل است، خوردن غذاهایی که همیشه یک طعم می‌دهند و دیدن فردی که هیچ وقت به ظاهرش نمی‌رسد حتی اگر در روزهای اول ایجاد مشکل نکند به مرور خسته‌کننده و عادی می‌شود و بیش از حد عادی شدن همان اتفاقی است که می‌تواند زندگی مشترک‌تان را به خطر بیندازد.

صمیمی شوید
مهم‌ترین انگیزه زن و مردی که به سوی روابط فرازناشویی کشیده می‌شوند، تجربه مجدد صمیمیت فردی و جنسی است چراکه در چنین رابطه‌ای هیچ یک از طرفین به عیب‌جویی، سرزنش و تهدید یکدیگر نمی‌پردازند.  پس صمیمیت و دوستی را جایگزین رفتارهای مبتنی بر کنترل‌گری مانند سرزنش، تنبیه و… کنید.

مثبت‌ها را ببینید
همسرانی که ویژگی‌های مثبت یکدیگر را به خاطر می‌سپارند و نکات منفی یکدیگر را به کل شخصیت هم نسبت نمی‌دهند و تلاش بیشتری برای تغییر نقاط ضعف خود می‌کنند، به احتمال بسیار کمی با این بحران روبه‌رو می‌شوند. محرمانه نگه داشتن رازها و ناتوانی‌های همسر از نشانه‌های ارتباط موفق است.

قدر شناس باشید
بد نیست بدانید در میان تمامی دلایلی که ممکن است همسرتان را از شما ناراضی کند، ۵۴درصد موارد به قدرنشناس بودن همسرشان اشاره می‌کنند. آمارها نشان می‌دهد که ۱۲ درصد پرخاشگری همسر و ۱۱ درصد نبود شرایط لازم برای بحث در مورد عواطف و احساسات واقعی را دلیل جدایی عاطفی می‌دانند. فقدان ارزش‌ها و علایق مشترک هم در این میان در مراتب بعد قرار دارد. این آمارها نشان می‌دهد که مهم‌ترین تفاوت فرد سوم نسبت به شما، رفتار اوست که سبب می‌شود همسرتان احساس کند خواستنی‌تر و دوست‌داشتنی‌تر است، پس تا دیر نشده، خودتان این حس را در او ایجاد کنید.

منبع: مجله سیب سبز

زنده باد ایرانی....

زنده باد ایرانی....

پیامبر اعظم (ص):

روزی مردانی از سرزمین پارس به دورترین نقطه علم خواهد رسید.


ناپلئون بناپارت:

اگر نیمی از لشکریانم ایرانی بودند تمام دنیا را فتح میکردم.


آدولف هیتلر:

اگر مهندسان اسلحه ساز من ایرانی بودند صد سال قبل از تولدم نازی دارای بمب اتمی میشد.


بن لادن:

اگر دنبال مردانی هستی که تا پای خونشان از عهدشان دفاع کنند در سرزمین پارس به کاوش بپرداز.


اسکندر:

اگر روزی دیدی که فردی به خاطر کشورش حاضر شده تمام فرزندانش را قربانی کند بدان که آن مرد اهل امپراطوری پارس است.


داستان زیبا


داستان زیبا

روزی مردی ثروتمند در اتومبیل جدید و گران‌‌قیمت خود با سرعت فراوان از خیابان کم رفت و آمدی می‌گذشت.
ناگهان از بین دو اتومبیل پارک شده در کنار خیابان، یک پسربچه پاره آجری به سمت او پرتاب کرد. پاره آجر به اتومبیل او برخورد کرد. مرد پایش را روی ترمز گذاشت و سریع پیاده شد و دید که اتومبیلش صدمه زیادی دیده است. به طرف پسرک رفت تا او را به سختی تنبیه کند..

پسرک گریان، با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پیاده رو، جایی که برادر فلجش از روی صندلی چرخدار به زمین افتاده بود جلب کند.
پسرک گفت : ”اینجا خیابان خلوتی است و به ندرت کسی از آن عبور می کند، هر چه منتظر ایستادم و از رانندگان کمک خواستم، کسی توجه نکرد. برادر بزرگم از روی صندلی چرخدارش به زمین افتاده و من زور کافی برای بلند کردنش ندارم برای اینکه شما را متوقف کنم، ناچار شدم از این پاره آجر استفاده کنم.”
مرد متاثر شد و به فکر فرو رفت.. برادر پسرک را روی صندلی‌اش نشاند، سوار ماشینش شد و به راه افتاد..

در زندگی چنان با سرعت حرکت نکنید که دیگران مجبور شوند برای جلب توجه شما، پاره آجر به طرفتان پرتاب کنند!
خدا در روح ما زمزمه می کند و با قلب ما حرف می زند؛ اما بعضی اوقات زمانی که ما وقت نداریم گوش کنیم، او مجبور می شود پاره آجری به سمت ما پرتاب كند...

طلاق توافقی سه ساعت پس از ازدواج

زوج جوان سه ساعت پس از ازدواج تصمیم گرفتند برای طلاق توافقی به دادگاه مراجعه کنند.

به گزارش مهر، تازه عروس در حالی که سعی می کرد غم بزرگی که بر روی چهره اش نشسته را مخفی کند، رو به رو قاضی دادگاه نشست و با اشاره به همسرش گفت: 6 ماه قبل با سعید در دانشگاه آشنا شدم. او پسر مودب و مهربانی بود. همیشه 5 دقیقه قبل از شروع کلاس ها به دانشگاه می آمد و بلافاصله پس از کلاس، از دانشگاه بیرون می رفت. یک روز وقتی به سمت خانه می رفتم او سد راهم شد و گفت، به من علاقه دارد و می خواهد همراه خانواده اش برای خواستگاری به خانه ما بیاید. یک هفته بعد آنها به خانه مان آمدند و ما با 114 سکه طلا به عنوان مهریه عقد کردیم. همیشه حس می کردم سعید غم بزرگی در سینه دارد و سعی می کند آن را از من مخفی کند. سعید در یک شرکت بزرگ استخدام شد و با کمک پدرش توانست ماه گذشته مراسم عروسی را برگزار کند.

زن جوان ادامه داد: وقتی به خانه آمدیم او از من خواست منطقی به حرفهایش گوش کنم. اول تصور کردم در مورد آینده قصد دارد حرف بزند اما او موضوعی را مطرح کرد که هیچ وقت انتظارش را نداشتم. سعید هیچ علاقه ای به من نداشت و برای ازدواج با دختر دایی اش مرا قربانی کرده بود. آن شب وقتی متوجه علاقه شدید سعید به دختر دایی اش شدم تصمیم به جدایی گرفتم. الان هم مهریه ام را می بخشم تا به صورت توافقی جدا شویم.

مرد جوان هم در دفاع از خود گفت: من عاشق دختر دایی خود بودم، اما او مطلقه بود و تنها راه من برای ازدواج با او شکست در یک زندگی مشترک بود. من هم برای این کار مجبور شدم ازدواج کنم.

قاضی شعبه 260 مجتمع قضایی شهید باهنر پس از شنیدن صحبت های این زوج جلسه دادگاه را تجدید کرد تا آنها درباره تصمیمشان بیشتر فکر کنند.

ترازو



مرد فقیرى بود که همسرش کره مى ساخت .
زن کره ها را به صورت دایره های یک کیلویى مى ساخت. 
مرد آنرا به یکى از بقالى های شهر مى فروخت و مایحتاج خانه را مى خرید.
روزى مرد بقال به اندازه کره ها شک کرد و آنها را وزن کرد . اندازه هر کره ۹۰۰ گرم بود.
او عصبانى شد و به مرد فقیر گفت:
دیگر از تو کره نمى خرم، تو کره را به عنوان یک کیلو به من مى فروختى در حالى که وزن آن ۹۰۰ گرم است.
مرد فقیر سرش را پایین انداخت و گفت:
ما سنگ ترازو نداریم و یک کیلو شکر از شما خریدیم ،همان را به عنوان وزنه قرار مى دادیم.

60 راه طلایی برای قدرتمند کردن شوهران

احترام یکی از فاکتورهایی است که اغلب مردان به آن توجه بسیاری نشان می دهند. عشق و احترام برای یک مرد تقریبا هم معنی است.
بدون شک با انجام روش های زیر شگفت زده شده و شاهد نتایج باورنکردنی آن خواهید بود:

1- اجازه دهید متوجه شود چقدر وجودش برای شما اهمیت دارد.
2- حتی اگر با شما مخالفت می کند، باز هم به صحبت های او گوش دهید.
3- از او تقاضای کمک کنید.
4- به او بگویید که او را دوست دارید و به وجودش افتخار می کنید.
5- بگذارید برای خود سرگرمی داشته باشد.
6- به او اعتماد داشته باشید.
7- وقتی با هم بیرون می روید، درباره مشکلات صحبت نکنید.
8- بر روی اعمال خوب او متمرکز شوید.
9- به علایق او احترام بگذارید.
10- وقتی به منزل برمی گردد، خوشحال باشید.
11- اجازه دهید نیم ساعت بعد از کار استراحت کند.
12- به هیچ یک از اعضای خانواده اجازه ندهید به او بی احترامی کند.
13- در مقابل کسی که به او بی احترامی می کند بایستید.
14-اجازه دهید نیم ساعت بعد از کار استراحت کند.
15- در کارهای تان با او مشورت کنید.
16- برای رسیدن به اهدافتان با هم برنامه ریزی کنید.
17- بیش از اندازه کار نکنید، برای او نیز وقت بگذارید.
18- اگر مرتکب اشتباهی شد، او را ببخشید.
19- طوری رفتار کنید که به او نیاز دارید.
20- تمام اوقات فراغت او را با کارهای منزل پر نکنید.
21- مغرور نباشید و اشتباهات تان را بپذیرید.
22- وقتی دچار استرس است او را آرام کنید.
23- اگر مشغول صحبت با شماست، گوش کنید و با طرح چند سوال به او نشان دهید که کاملا به او توجه دارید.
24- به خاطر زحمتی که می کشد از او سپاسگزاری کنید.
25- به دلیل هر آنچه که هست به او افتخار کنید.
26- حرف های تان را با عشق بیان کنید.
27- وقتی با او هستید پرانرژی باشید.
28- از او انتظار نداشته باشید تمام
صبح ها با او بیدار شوید حتی اگر مجبور نباشید زود بیدار شوید.
وقتش را برای انجام کارهای شما صرف کند.
29- از اینکه فرد خوبی است ابراز خشنودی کنید.
30- حتی در غیاب او، جلوی دیگران از او به خوبی یاد کنید.
31- احساسات تان را با او در میان بگذارید ولی آن را به طور خلاصه بیان کنید.
32- حداقل سه مورد از کارهای خوبش را به او گوشزد کنید.
33- در مقابل دیگران به او افتخار کنید.
34- صبح ها با او بیدار شوید حتی اگر مجبور نباشید زود بیدار شوید.
35- در مواقع سختی پشتیبان او باشید.
36- او را در هر شرایطی بپذیرید و هرگز از خود نرانید.
37- وقتی عصبانی است به او گیر ندهید.
38- به او کمک کنید به اهدافش برسد.
39- به او کمک کنید عادات بدش را ترک کند.
40- دیگران را با او مقایسه نکنید.
41- از کارهایی که در منزل انجام می دهد، تشکر کنید.
42- پیش از تصمیم گیری های مهم با او مشورت کنید.
43- توانایی های او را دست کم نگیرید.
44- خوبی های او را بزرگ و بدی هایش را کوچک جلوه دهید.
45- حتی اگر از هم فاصله دارید، توجه تان را به او نشان دهید.
46- با او دعوا و مشاجره نکنید.
47- با او مودب و مهربان رفتار کنید.
48- برای هر موضوعی او را سرزنش نکنید.
49- وقتی کار اشتباهی می کند، به او نگویید: به تو گفتم اینطوری می شود!
50- بر سر پول با او دعوا نکنید، او خود نسبت به این موضوع احساس مسوولیت می کند.
51- با او به پیاده روی بروید.
52- خوبی های او را بزرگ و بدی هایش را کوچک جلوه دهید.
53- از او انتظار نداشته باشید بتواند فکر شما را بخواند، او این توانایی را ندارد.
54- اگر می خواهید وسایل یا کاغذهایش را دور بیندازید، ابتدا از او بپرسید.
55- به تناسب اندامتان اهمیت دهید.
56- ظاهرتان را برای او بیارایید.
57- اگر از دست او عصبانی هستید، با او قهر نکنید.
58- بهترین دوست او باشید.
59- تنها به خاطر وجود خودش به او عشق بورزید.
60-حرفتان را مستقیم بزنید و از حاشیه رفتن بپرهیزید.

منبع:روابط همسران
(زنان بلاگ)

مرگ به عجیب ترین شکل ممکن


بیماری، جنگ، حادثه. همه این موارد تا به حال جان بسیاری از مردم دنیا را گرفته است. اما گاهی، اتفاقات بسیار کوچک و ساده می‌توانند باعث شوند یک نفر به عجیب‌ترین شکل ممکن جان خود را از دست بدهد. این افراد از آن دسته کسانی هستند که شاید در زمان زندگی انسان‌های مشهوری نبودند اما به‌خاطر نحوه مرگشان در دنیا به شهرت رسیده‌اند.

زبان مرگ‌آفرین

«آلن پینکرتون» یک کارآگاه و جاسوس آمریکایی اسکاتلندی بود که یکی از بزرگ‌ترین و مشهورترین آژانس‌های کارآگاهی دنیا را راه‌اندازی کرد. آژانس او اولین آژانس کارآگاهی در آمریکا بود.

در اواخر ژوئن ۱۸۸۴ اتفاق عجیبی برای آلن پیش آمد. زمانی که او در حال راه رفتن در یکی از پیاده‌روهای شیکاگو بود ناگهان به داخل یک گودال نه چندان عمیق افتاد. بر اثر این اتفاق او زبان خود را به شدت گاز گرفت. زخم ایجاد شده روی زبان آلن بسیار عمیق بود اما او هرگز برای درمان آن اقدام نکرد. تا اینکه این زخم عفونی شده و مدت کوتاهی پس از آن، عفونت وارد خونش شد؛ بر اثر همین عفونت، آلن در اول جولای ۱۸۸۴ جان خود را از دست داد.

مرگ به خاطر نینتندو

«جنیفر استرنج» زن ۲۸ ساله‌ای اهل ساکرامنتوی کالیفرنیا بود. در سال ۲۰۰۷ جنیفر برای برنده شدن در مسابقه‌ای که جایزه آن یک بازی نینتندو بود باید مقدار زیادی آب را بدون وقفه می‌نوشید. با نوشیدن بیش از اندازه آب، بدن دچار مسمومیت می‌شود چرا که در این مواقع، تعادل طبیعی الکترولیت‌ها در بدن به هم خورده و این مسئله باعث اختلال در عملکرد مغز و در نهایت مرگ می‌شود. جنیفر نیز بر اثر مسمومیت با آب در همان لحظه جان خود را از دست داد.

مرگ احمقانه

«گری هوی» یکی از مشهورتین حقوقدانان و وکلای تورنتو به حساب می‌آمد اما موضوعی که باعث شد تا در سراسر دنیا به شهرت برسد، چگونگی مرگش بود.

یک روز گری به همراه همکارانش در مرکز قضایی تورنتو جمع شده بودند که صحبت از ایمنی پنجره‌های ساختمان پیش آمد، در این زمان گری برای اینکه ثابت کند شیشه‌های به کار رفته نشکن هستند خود را به شدت به شیشه کوبید. در این زمان شیشه شکسته و او از طبقه بیست‌وچهارم به پایین سقوط کرد. البته او قبلاً هم چندین بار این کار را انجام داده بود اما هرگز دچار آسیب‌دیدگی نشده بود.

برای این مرگ غیرعادی و عجیب در سال ۱۹۹۶ به هوی، جایزه «داروین» داده شد. این جایزه به کسانی داده می‌شود که بر اثر یک اشتباه احمقانه جان خودشان را از دست می‌دهند.

مرگ برای اثبات ادعا

«کلمنت والاندیگهام» سیاستمدار و حقوقدانی اهل اوهایو بود. در سال ۱۸۷۱ و زمانی که کلمنت ۵۰ سال داشت، برای دفاع از مردی به نام «توماس مک‌گیهان» راهی دادگاه شد. توماس ادعا می‌کرد که مقتول در درگیری خودش به پایش شلیک کرده و مرده است. به همین خاطر کلمنت تصمیم گرفت تا همین نمایش را در دادگاه اجرا کند و صحنه‌ای را که موکلش تعریف کرده بود، بازسازی کند.

کلمنت گمان می‌کرد اسلحه‌ای که در اختیار او قرار داده شده، خالی است اما اسلحه گلوله داشت و در زمان اجرای بازسازی صحنه، کلمنت واقعاً به پای خودش شلیک کرد، خونریزی پای کلمنت آنقدر شدید بود که چند لحظه پس از این اتفاق و قبل از رسیدن به بیمارستان، جان خود را از دست داد. در دادگاه بعد توماس نیز از اتهام قتل تبرئه شده و آزاد شد.

مرگ به خاطر گرسنگی

«کورت گودل» یک ریاضیدان و فیلسوف اتریشی بود. او در ۳۳ سالگی برای گریز از جنگ جهانی دوم به آمریکا مهاجرت کرده و در همان‌جا ازدواج کرد.

در سال ۱۹۷۸ و زمانی که ۷۲ داشت، همسرش به شدت بیمار شده و راهی بیمارستان شد. مدت زمان بستری شدن همسر کورت کمی طولانی شد. کورت هم در آن زمان از بیماری پارانویای شدید رنج برده و به غیر از غذایی که همسرش پخته باشد، غذای دیگری نمی‌خورد.

در مدت زمانی که همسر آقای ریاضیدان در بیمارستان به سر می‌برد او آنقدر از خوردن و آشامیدن امتناع کرد که بالاخره بر اثر گرسنگی در خانه‌اش از دنیا رفت.

مرگ با پوست پرتقال

در سال ۱۹۱۱ «بابی لیچ» موفق شد قایقی شبیه به بشکه بسازد و به وسیله آن به سلامت از آبشار نیاگارا عبور کند. او دومین نفر در دنیا بود که توانست به سلامت از نیاگارا بگذرد و به همین خاطر بود که در دنیا به شهرت رسید.

این کار بابی درست در زمانی بود که بسیاری از کسانی که برای عبور از نیاگارا تلاش کرده بودند هرگز بازنگشته بودند و به همین خاطر لقب «بابی جسور» به او داده شد اما همین بابی جسور که کاری غیرممکن انجام داده و از خطرناک‌ترین آبشار دنیا به سلامت گذشته بود، بر اثر اتفاقی بسیار کوچک و پیش‌پا افتاده جان خود را از دست داد.

یک روز که او در حال عبور از یک خیابان در نیوزلند بود. پایش را روی یک پوست پرتقال گذاشته و لیز خورد. بابی آنقدر به شدت زمین خورد که استخوان‌های پایش از چند ناحیه مختلف شکست. شکستگی پایش آنقدر بد بود که پزشکان مجبور به قطع کردن پای او شدند. همین قطع کردن پا باعث شد تا زخم پای بابی عفونی شده و بالاخره چند روز بعد در اثر قانقاریا درگذشت.


منبع: سرنخ

سه پرسش سودمند

سه پرسش سودمند

زمانی که شایعه ای را می شنوید و قصد انتقال آن به دیگری را دارید بحث کوتاه فلسفی زیر را در ذهن خود مرور کنید:
در یونان باستان سقراط به دلیل خرد و درایت فراوانش مورد ستایش بود.
روزی فیلسوفی که از آشنایان سقراط بود،با هیجان نزد او آمد و گفت: سقراط میدانی درباره ی یکی از شاگردانت چه شنیده ام؟

سقراط پاسخ داد: لحظه ای صبر کن! پیش از اینکه به من چیزی بگویی از تو می خواهم آزمونی را که نامش " سه پرسش " است پاسخ دهی.
مرد پرسید: سه پرسش؟

سقراط گفت: بله درست است. پیش از اینکه درباره ی شاگردم با من صحبت کنی، لحظه ای آنچه را که قصد گفتنش را داری آزمایش می کنیم.

نخستین پرسش *" حقیقت "* است. آیا کاملا مطمئنی که آنچه را که می خواهی به من بگویی حقیقت دارد؟
مرد پاسخ داد : نه، فقط در موردش شنیده ام.

سقراط گفت: بسیار خوب، پس واقعاً نمیدانی که خبر درست است یا نادرست.

حالا پرسش دوم: پرسش *" خوبی و بدی "* آیا آنچه را که در مورد شاگردم می خواهی به من بگویی خبر خوبی است؟
مرد پاسخ داد: نه، بر عکس...

سقراط ادامه داد: پس می خواهی خبری بد در مورد شاگردم که حتی در مورد آن مطمئن هم نیستی بگویی؟
مرد کمی دستپاچه شد و شانه بالا انداخت.

سقراط ادامه داد: و اما پرسش سوم* " سودمند بودن " *است. آن چه را که می خواهی در مورد شاگردم به من بگویی برایم سودمند است؟
مرد پاسخ داد: نه، واقعا...

سقراط نتیجه گیری کرد: اگر می خواهی به من چیزی را بگویی که نه حقیقت دارد و نه خوب است و نه حتی سودمند است
پس چرا اصلا آن را به من می گویی؟




روزگاری در مرغزاری گنجشکی بر شاخه یک درخت لانه ای داشت و زندگی می کرد .گنجشک هر روز با خدا راز ونیاز و درد دل می کرد و فرشتگان هم به این رازو نیاز هر روزه خو گرفته بودند تا اینکه بعد از مدت زمانی طوفانی رخ داد و بعد از آن روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت .


فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت " . می آید ، من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه می دارد"...

 و سر انجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست . فرشتگان چشم به لبهایش دوختند ، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود " با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست .

...گنجشک گفت " لانه کوچکی داشتم ، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام . تو همان را هم از من گرفتی . این طوفان بی موقع چه بود ؟ چه می خواستی از لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود ؟"... و سنگینی بغضی راه بر کلامش بست.

.سکوتی در عرش طنین انداز شد . فرشتگان همه سر به زیر انداختند .خدا گفت " ماری در راه لانه ات بود .


خواب بودی . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آنگاه تو از کمین مار پر گشودی".... . گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود.

خدا گفت " و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام بر خاستی.

..اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود . ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت .

... های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد

 

قرآن کریم:

چه بسا چیزی را خوش نداشته باشید، حال آنکه خیر شما در آن است؛ ویا چیزی را دوست داشته باشید،حال آنکه شر شما درآن است. و خدا می داند،و شما نمی دانید.


صیاد و گنجشک


صیادى گنجشکى گرفت ، گنجشک گفت : مرا چکار خواهى کرد ؟ گفت بکشم و بخورم . گنجشک گفت: از خوردن من چیزى حاصل تو نخواهد شد ولی اگر مرا رها کنى سه سخن به تو می‌آموزم که برای تو بهتر از خوردن من است . صیاد گفت بگو ...


 گنجشک گفت : یک سخن در دست تو بگویم و یکى آن وقت که مرا رها کنى و یکى آن وقت که بر کوه نشینم . صیاد گفت : اوّلی را بگو . گنجشک گفت: هر چه از دست تو رفت برای آن حسرت مخور .

پس صیاد او را رها کرد و بر درخت نشست و گفت : محال را هرگز باور مکن و پرید بر سر کوه نشست و گفت: اى بدبخت اگر مرا می‌کشتى اندر شکم من دو دانه مروارید بود هر یکى بیست مثقال ، که توانگر مى‌شدى و هرگز درویشى به تو نمی‌رسید .

مرد انگشت در دندان گرفت و دریغ و حسرت خورد و گفت باز از سومی بگو . گنجشک گفت : تو آن دو سخن را فراموش کردى سومی را می‌خواهی چکار ؟ به تو گفتم برای گذشته اندوه مخور و محال را باور مکن. بدان که پر و بال و گوشت من ده مثقال نیست آن وقت چگونه در شکم من دو مروارید به چهل مثقال وجود دارد و اگر هم بود حالا که از دست تو رفته ، غم خوردن چه فایده ؟

گنجشک این سخن گفت و پرید و این مَثَل براى آن گفته می‌شود که چون طمع پدید آید ؛ همه محالات باور کند. ...

عکس،چون...

پادشاه احمق


پادشاه احمق

پادشاهی نادان به خری علاقه وافری نشان میداد
مرد متملقی نیز برای خوش آمد شاه از خر تعریف کرد و گفت :
این خر آنقدر باهوش و نازنین است که من میتوانم به او خواندن و نوشتن یاد دهم!شاه گفت آیا تو میتوانی؟ پس یادش بده!مرد گفت بله اما اینکار 50 هزار درهم خرج دارد و 30 سال زمان میبرد.شاه هر دو شرط را قبول کرد و دستور داد به او 50 هزار درهم بدهند.

عده ای از درباریان به آن مرد گفتند «مرد حسابی، آخر تو چگونه میتوانی به یک الاغ خواندن و نوشتن یاد دهی؟»

http://www.irannaz.com/user_files/image/image1/0.563146001281817919_0.bmp

مرد گفت الان که 50 هزار درهم دارم و مطمئنم در عرض سی سال یا این شاه میمیرد یا من و یا این خر!

همیشه به جزئیات دقت کنید...؟!

دوستم مژگان با یه پسر خیلی پولدار دوست شده بود و تصمیم داشت هر طور شده باهاش عروسی کنه ، تو یه مهمونی یه دفعه از دهنش پرید که 5 ساله دفتر خاطرات داره و همه چیزشو توش می نویسه ، این آقا هم گیر داد که دفتر خاطراتتو بده من بخونم!

از فردای اون روز مژگان و من نشستیم به نوشتنه یه دفتر خاطرات تقلبی واسش ، من وظیفه قدیمی جلوه دادنشو داشتم ، 10 جور خودکار واسش عوض کردم ، پوست پرتقال مالیدم به بعضی برگاش ...، چایی ریختم روش ...
مژی هم تا می تونست خودشو خوب نشون داد و همش نوشت از تنهایی و من با هیچ پسری دوست نیستمو خیلی پاکم و اصلا دنبال مادیات نیستم و فقط انســــانیت برام مهمه و ...

 

http://omid0098.persiangig.com/123.jpg

بعد از یک هفته کار مداوم ما و پیچوندن آقای دوست پسر ، دفتر خاطراتو بُرد تقدیم ایشون کرد ... آقای دوست پسر در ایکی ثانیه دفتر خاطرات رو بر فرق سر مژی کوبید و گفت :منو چی فرض کردی؟
اینکه سالنامه 1389 هست! تو 5 ساله داری تو این خاطره می نویسی؟
و اینگونه بود که مژی هنوز مجرد است..

نوزادی که در غسالخانه زنده شده بود توسط پدرش دفن شد




مهر: نوزاد یک‌روزه‌ای که توسط پدرش برای دفن به آرامستان بوشهر برده شده بود، زنده شد اما گویا کسی از زنده شدن این نوزاد خوشحال نشد.
http://www.niniweblog.com/upl/zeynab/13250682975.jpg?20

به گزارش مهر، مردی که برای دفن نوزاد یک‌روزه خود به آرامستان بوشهر مراجعه کرده بود، هنگامی که با خبر زنده بودن این نوزاد مواجه شد، نوزاد را از کارکنان آرامستان تحویل گرفت و پس از چند روز ادعا کرد که این کودک فوت شده بود و خود آن را در گوشه‌ای دیگر دفن کرده است.

والدین این نوزاد هنگامی که خبر زنده‌بودن وی را شنیدند، باور نمی‌کردند این نوزاد که هنگام تولد فوت شده بود و پزشک بیمارستان نیز فوت این نوزاد را تائید کرده بود، زنده شود.

در حالی که بر اساس نظر پزشک بیمارستان، این کودک همه علائم حیاتی خود را از دست داده بود، در غسالخانه آرامستان بوشهر جان گرفته و گریه کرد.

البته گواهی ای که این پدر هنگام دفن فرزند خود به غسالخانه ارائه داده بود از سوی پزشک بیمارستان صادر شده بود ولی به تائید پزشکی قانونی نرسیده بود.

نوزاد مرده هنگام غسل شروع به گریه کرد


مدیر آرامستان بوشهر در گفتگو با خبرنگار مهر به تشریح این واقعه پرداخت و اظهار داشت: روز یکشنبه حوالی ساعت 12 ظهر بود که والدین این نوزاد با در دست داشتن یک کارتن به آرامستان مراجعه کردند و خواستند که فرزند فوت شده خودشان را دفن کنند.

غلامرضا کرده‌بندی اضافه کرد: ما نیز طبق معمول این درخواست را برای شستشوی نوزاد به غسال‌خانه ارجاع دادیم تا کارهای شستشو و آماده‌سازی این نوزاد برای دفن انجام شود.

وی اضافه کرد: در حالی که همکاران ما در غسالخانه مشغول بیرون‌آوردن نوزاد از لباس یا پوشش پارچه‌ای وی بودند، به یکباره متوجه می شوند که این نوزاد زنده است و نوزاد گریه می کند.

ممانعت پدر نوزاد از فیلمبرداری کارکنان غسالخانه/ اورژانس آمبولانس نداشت


مدیر آرامستان بوشهر گفت: این اتفاق باعث شد تا همکاران ما همگی بالای سر این نوزاد جمع شوند و همه دیدند که این نوزاد زنده است و وقتی قصد داشتند از این واقعه فیلمبرداری کنند با ممانعت پدر این نوزاد مواجه شدند.

وی اضافه کرد: در این هنگام برای اینکه اتفاقی برای این نوزاد نیافتد و بتواند به حیات خود ادامه دهد، سریعا با اورژانس تماس گرفتیم و تقاضای آمبولانس کردیم که متاسفانه اورژانس به ما گفت که در حال حاضر آمبولانس در اختیار ندارد.

کره‌بندی افزود: پدر این نوزاد که اصلا از شنیدن خبر زنده بودن این نوزاد خوشحال نشده بود، بچه را داخل کارتن انداخت و گفت که خودم او را به بیمارستان می‌رسانم.

سکوت و صحبت‌های مشکوک پدر هنگام شنیدن خبر زنده‌بودن نوزاد

وی ادامه داد: در حالی که از این مردم می‌پرسیدیم که چرا وقتی فرزند شما زنده است، بیمارستان برای او گواهی فوت صادر کرده است، او فقط سکوت می‌کرد و یا در جواب به برخی سوال‌ها به صورت مشکوکی طفره می‌رفت.

مدیر آرامستان بوشهر اضافه کرد: این مرد نیز با خودروی پراید خود، کودک را برد تا او را به بیمارستان منتقل کند ولی از رفتار و صحبت‌های او معلوم بود که قصد این کار را ندارد.

وی ادامه داد: برای پیگیری این موضوع بیش از 15 بار با این مرد تماس گرفتم ولی جواب نداد. برای بررسی موضوع به بیمارستان شهدای خلیج فارس بوشهر نیز رفتم ولی خبری از این مرد و نوزاد وی نبود.

کره‌بندی افزود:‌ هنگامی که برای پیگیری این موضوع به حراست و پلیس 110 اطلاع دادم، آنها گفتند که باید این شکایت و درخواست پیگیری از سوی پدر نوزاد مطرح شود.

وی در تشریح ادامه این ماجرا گفت: پس از تماس‌های مکرر با پدر این نوزاد، بالاخره موفق شدم با وی ارتباط برقرار کنم و در پارکینگ یکی از بیمارستان‌های با وی قرار گذاشتم و با وی صحبت کردم.

بچه مرده بود/ نوزادم را خودم دفن کردم


کره‌بندی بیان داشت: این مرد در حالی که نوزاد را زنده از آرامستان خارج کرده بود، خیلی طبیعی و بدون هیچ‌گونه ناراحتی به من گفت که این نوزاد فوت کرده بود و زنده نماند.

وی به صحبت‌های مشکوک این مرد اشاره کرد و اظهار داشت: پدر این نوزاد می‌گفت که اگر شما هم جای من بودید، دوست داشتید که این نوزاد زنده نماند؛ البته دلیلی برای این موضوع ذکر نمی‌کرد ولی من به او گفتم که موضوع مرگ و زندگی یک انسان در میان است و باید قضیه روشن شود.

مدیر آرامستان بوشهر افزود: وقتی به این مرد گفتم که باید برای دفن کردن این کودک از پزشکی قانونی مجوز بگیرد و با بردن این کودک به پزشکی قانونی، علت مرگ مشخص و مجوز دفن صادر شود ظاهرا قانع شد که این کار را انجام دهد ولی وی رفت و دیگر خبری از او نشد.

وی گفت: وقتی بار دیگر با این مرد تماس گرفتم، وی به من گفت که نوزاد خود را برده‌ام و خودم او را دفن کرده و محل دفن و چگونگی دفن وی به شما هیچ ربطی ندارد.

کره‌بندی در پاسخ به درخواست خبرنگار مهر برای در اختیار قرار دادن نام بیمارستان یا پزشک معالج و یا نام و شماره تماس پدر این نوزاد نیز بیان داشت: متاسفانه به دلیل شرایط خاص این واقعه، نمی‌توانم نامی از بیمارستان، پزشک و یا خانواده این نوزاد ببرم و در صورت مشخص شدن قضیه، اطلاعات بیشتری را بیان خواهم کرد.

آش نخورده و دهان سوخته

 آش نخورده و دهان سوخته



در زمان‌های‌ دور،مردی در بازارچه شهر حجره ای داشت و پارچه می فروخت . شاگرد او پسر خوب و مودبی بود ولیکن کمی خجالتی بود.




روزی مرد بیمار شد و نتوانست به دکانش برود. شاگرد در دکان را باز کرده بود و جلوی آنرا آب و جاروب کرده بود ولی هر چه منتظر ماند از تاجر خبری نشد.قبل از ظهر به او خبر رسید که حال تاجر خوب نیست و باید دنبال دکتر برود.پسرک در دکان را بست و دنبال دکتر رفت .
دکتر به منزل تاجر رفت و او را معاینه کرد و برایش دارو نوشت.

پسر بیرون رفت و دارو را خرید وقتی به خانه برگشت ، دیگر ظهر شده بود. پسرک خواست دارو را بدهد و برود ، ولی همسر تاجر خیلی اصرار کرد و او را برای ناهار به خانه آورد. همسر تاجر برای ناهار آش پخته بود سفره را انداختند و کاسه‌های آش را گذاشتند . تاجر برای شستن دستهایش به حیاط رفت و همسرش به آشپزخانه برگشت تا قاشق‌ها را بیاورد.
پسرک خیلی خجالت می کشید و فکر کرد تا بهانه ای بیاورد و ناهار را آنجا نخورد .
فکر کرد بهتر است بگوید دندانش درد می کند. دستش را روی دهانش گذاشتش.

تاجر به اتاق برگشت و دید پسرک دستش را جلوی دهانش گذاشته به او گفت : دهانت سوخت؟ حالا چرا اینقدر عجله کردی ، صبر می کردی تا آش سرد شود آن وقت می خوردی ؟ زن تاجر که با قاشق‌ها از راه رسیده بود به تاجر گفت :
این چه حرفی است که می زنی ؟ آش نخورده و دهان سوخته ؟ من که تازه قاشق‌ها را آوردم.از آن‌ پس، وقتی‌ کسی‌ را متهم به گناهی کنند ولی آن فرد گناهی نکرده باشد ، گفته‌ می‌شود :‌ آش نخورده و دهان سوخته


باغ وحش

باغ وحش

جواني از بيكاري رفت باغ وحش پرسيد
استخدام داريد؟
يارو گفت مدرك چي داري گفت ديپلم
ياروگفت يه كاري برات دارم
حقوقشم خوبه پسره قبول كرد
يارو گفت :
ما اينجا ميمون نداريم ميتوني بري تو پوست ميمون تو قفس تا ميمون برامون بياد
چند روزي گذشت يه روز جمعه كه شلوغ شده بود .
پسره توي قفس پشتك وارو ميزد ، از ميله ها بالا پائين ميرفت .
جو گير شد زيادي از رفت بالا از اون طرف افتاد تو قفس شيره ، داد زد كمكکککککککک
شيره افتاد روش دستشو گذاشت رو دهانش گفت
آبرو ريزي نكن من ليسانس دارم. . .